تبلیغات اینترنتیclose
آرش شفاعی، ساحل -3
پیچک ( آرش شفاعی )
شعر و ادب پارسی

آرش شفاعی

دوتارت می زند آتش به دلهای زمستانی

                              بزن دیگر به سیم آخر ای پیر خراسانی  
 



نوشته شده در تاريخ شنبه 18 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

سی سال ابر و باد  و باران پشت سر دارم

برفی است بر مویم عزیزی در سفر دارم


تقویم من از عهد دقیانوس در خواب است

سی ساله ای هستم که سیصد بیشتر دارم


بت های خشم آلود  می رقصند در چشمم

سنگین دلم اما به دستانم تبر دارم


عمری است تهمت می کشم بر شانه نامش بال

وقتی قفس مسدود شد گیرم که پر دارم


خشم و سکوت شاعران منطق نمی گیرد

کبریت بی عقلم -به مرگ تو- خطر دارم


من در زمستان آمدم در برف خواهم رفت

آن کاهنی هستم  که از مرگم خبر دارم


دلشوره ی شیرین تمامم کن که جان تلخم

گوشی به زنگ خانه چشمانی به در دارم


ای عشق !سی سالم همه در ناز تو خون شد

اما مبادا  لحظه ای دست از تو بردارم

 

 

 آرش
   شفــــــــــــــاعی

http://arashshafai.persianblog.ir/1384/11/

برچسب ها : ,

موضوع : آرش شفاعی، ساحل -3, | بازديد : 220

نوشته شده در تاريخ جمعه 17 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

مترو

**

نمای باز

درها گشوده می شود

نفس زنی

گردنم را قلقلک می کند

آن بالا

نوزادی جيغ می کشد

که مادرم حرام شد

آن بالا

کارآگاهان دوباره اشتباه کردند

آن بالا

پيرزنی مرد از بس جان داد

اين پايين

نفس ها قطع می شود

مسافران محترم ايستگاه پايانی است

 

 

          آرش
   شفــــــــــــــاعی

http://arashshafai.persianblog.ir/1384/10/

برچسب ها : ,

موضوع : آرش شفاعی، ساحل -3, | بازديد : 131

نوشته شده در تاريخ جمعه 17 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

تهليل شهادت شد وتكبير قسم خورد
شيرين شده ام تا كه به انجير قسم خورد
 
شيرين شده ام ...كوهكن بي ادبم كو؟
نامم به زبان آمد و او دير قسم خورد

نامم كه ز شيريني آن خاك عسل شد
نامم كه به شاهانگي اش شير قسم خورد
 
يك مصرع من بود ...به شيراز حسد برد
يك چشمه مرا ديد...به كشمير قسم خورد
 
يك لحظه به او گفتم:اي دير رسيده!
عمري به پذيرفتن تقصير قسم خورد
 
گفتم كه برو:عاشق من هيچ نمي گفت
قربان گلويي كه به شمشير قسم خورد
 
گفتم كه برو عاشق آنم كه به نامش
تهليل تشهد  شد و تكبير قسم خورد
 

 

 آرش
   شفــــــــــــــاعی

http://arashshafai.persianblog.ir/1384/8/

برچسب ها : ,

موضوع : آرش شفاعی، ساحل -3, | بازديد : 72

نوشته شده در تاريخ جمعه 17 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

آمد و با جان من از رنج انسان حرف زد

از دهان دوخته ؛ از پتک و دندان حرف زد

از شکست نيزه در چشمان آهو قصه گفت

از نشست تيشه در متن درختان حرف زد

از وبای سال هشتاد و چهار پايتخت

از بلای قرن هفتم در خراسان حرف زد

از غروب ارغوان باغ نيشابور گفت

از  به خاک افتادن سرو مزينان حرف زد

گفت : جنگ  ناخن و فولاد را فهميده ای؟

سرخ شد خورشيد چون از خون چمران حرف زد

گفت: يک شب شعله ای از چشم مردانی چکيد

شعله ای از جنس ِ«نتوان ديد»...«نتوان حرف زد»...

شعله ی شعر مرا غسل شهادت داد اشک

با زبان بی وضو نتوان از آنان حرف زد...

***

بعد از آنان هر که چيزی گفت انگاری نگفت

بعد از آنان هر که حرفی زد پريشان حرف زد

 

 

 آرش
   شفــــــــــــــاعی

http://arashshafai.persianblog.ir/1384/7/

برچسب ها : ,

موضوع : آرش شفاعی، ساحل -3, | بازديد : 229

نوشته شده در تاريخ جمعه 17 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

زنگ می زنم

خودش برمی دارد خوشبختانه

صدایش به گونه نسیمی در تابستان مضاعف به صورتم می خورد

در سکوتش آرام می شوم

  چون کوچه های ده در صلوة ظهر

  می خندم

           می چرخم

                     می رقصم

قرارمان را گذاشته ام

قرارمان را
با
مرگ

 

 

           آرش
   شفــــــــــــــاعی

http://arashshafai.persianblog.ir/1384/6/

برچسب ها : ,

موضوع : آرش شفاعی، ساحل -3, | بازديد : 120

نوشته شده در تاريخ جمعه 17 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

شهریور

 

 

شهریوری تو مطلع انگور چشم توست
مهر منی مقدمه نور چشم توست
 
چشم بد از تو دور که در این شب شدید
آن شعله ای که می وزد از دور چشم توست
 
در سایه کمانچه شیرین ابرویت
تلفیقی از ترانگی و شور چشم توست
 
خون چقدرها من عاشق به گردنش
در این زمانه تالی تیمور چشم توست
 
گنجینه ای است شعر من از برکت شما
فیروزه نفیس نشابور چشم توست
 
هر جا کمی  ز خمره خرم دمی زدم
یک استعاره بوده که منظور چشم توست
 
می خواستم هنوز غزل باشم و نشد
آنجا که نطق شعرشده کور چشم توست
 

 

 آرش
   شفــــــــــــــاعی

http://arashshafai.persianblog.ir/1384/6/

برچسب ها : ,

موضوع : آرش شفاعی، ساحل -3, | بازديد : 227

نوشته شده در تاريخ جمعه 17 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

تو مهربانی مثل باران

 

روحی که از عطر حضورت تا ابد مست است
کی پای بست کوچه های تنگ و بن بست است ؟

شعر من و وصف شکوهت؟ قطره با دريا!
در پيشگاه تو بلندِ‌ آسمان پست است

تو مهربانی مثل باران ، گرم چون خورشيد
موعود اينان چون تتاران تيغ در دست است

روزی که تو از آسمان نازل شوی بی شک
خورشيد لولِ لول ابر و باد سرمست است

آن روز فطرت می شکوفد عجزمی خشکد
ممکن شود ناممکن و هر نيستی هست است!

 

 


آرش
   شفــــــــــــــاعی
 

http://arashshafai.persianblog.ir/1384/5/

برچسب ها : ,

موضوع : آرش شفاعی، ساحل -3, | بازديد : 107

نوشته شده در تاريخ جمعه 17 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

عطر اتر

**

خون

شفاف و سرخ

بيرون می زند

مثل پنجره ای گشوده ای

در تو جست و جوی دستی...

 مجاری اداری را گذشته ای

فرم ها را به امضای زنانه ات

    زيبا

تا کليه ی موجودی ات را برداری

دهنت قفل شده؟

کليد کن

چانه بزن

صفرها با ارزش ترند

 عطر اتر ته کشيده

سوزنها کار خود را کرده اند

در گيجگاه تو مردی می چرخد

که با شيمی درمانی تمديد می شود

 

 

            آ رش
   شفــــــــــــــاعی

http://arashshafai.persianblog.ir/1384/5/

برچسب ها : ,

موضوع : آرش شفاعی، ساحل -3, | بازديد : 114

نوشته شده در تاريخ جمعه 17 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

رفیقم از اون آدمای گل بود
واسه خودش یه دنیا عقل کل بود

عاشق حافظ و فروغ ونیما
یه آسمون جل... یه جوون تنها

وقتی فقط یه بیت خوب می شنفت
انگاری که گل از گلش می شکفت

می خواس با شعراش گلا رو آب بده
پروانه ها رو نسیم تاب بده

می خواس روی زمین گدا نباشه
ازاون زنای بی حیا نباشه

می خواس بره داد بزنه روی بوم
فحش بده به لقمه های حروم

سیگارشو روی تراس دود کنه
تو آتیشش دنیا رو نابود کنه

دنیا رو دسخوش تحول کنه
دیکتاتورا رو عاشق گل کنه

رفیق من حالا زير زمینه
دنیا همون دنیایه پیش از اینه
 

 

آرش
   شفــــــــــــــاعی

http://arashshafai.persianblog.ir/1384/5/

برچسب ها : ,

موضوع : آرش شفاعی، ساحل -3, | بازديد : 246

نوشته شده در تاريخ جمعه 17 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

باد تو گيسوي شلالت چرخيد
صورت آينه ها پر چين شد

غزل اومد تو شب شعر چشات
عسل اومد رو لبت شيرين شد

**
تو به من شور و صدا بخشيدي
من و شعرمو تحمل كردي

تو گذاشتي باغچه هاسبز بشن
دل تنگ غنچه رو گل كردي


 **

اومدي زلف رها كردي و بعد
به پريشوني من شونه زدي

واژه رو همنفس من كردي
كم كمك تو غزلم خونه زدي


** 

اومدي چرخ زدي رقصيدي
من تماشا شدم و دم نزدم

رفتي و حيرتم از اينه چرا
بعد تو عالمو بر هم نزدم


 **

به خدا يه ذره عاقل نشدم
من همون ديوونه ي سابقتم

زحمت كوچيكي دارم واسه تو
به من خسته بگو:عاشقتم!

 

 

آرش
   شفــــــــــــــاعی

http://arashshafai.persianblog.ir/1384/4/

 


 

برچسب ها : ,

موضوع : آرش شفاعی، ساحل -3, | بازديد : 113

نوشته شده در تاريخ جمعه 17 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

ناگهان ؛فرصت هرگز

** 
خبر آمد «علی اخگر»هم...

** 

تکه تکه غزلی پاشيده

روی بی رحمی سنگين زمين

تا که کامل شودآن شعر شگفت

از تن خاک بيا واژه بچين

 

غزل آخر شاعر اينجا

آمد و کاغذ او قرمز شد

واژه ها در عطش شعر شدن

ناگهان فرصتشان هرگز شد

 

سيلی داس...حريصانه نشست

بر تن عاشق گلبرگی ترد

واژه های غزلی نيمه تمام

خون شد و روی زمين غلطی خورد

 

مار می رقصد...می چرخد مور

مستی چل شبه می بخشد تاک

سبزه و گل همه شاعر شده اند

شاعری تجزيه شد در دل خاک

 

 

 

آرش
   شفــــــــــــــاعی

http://arashshafai.persianblog.ir/1384/3/

برچسب ها : ,

موضوع : آرش شفاعی، ساحل -3, | بازديد : 117

نوشته شده در تاريخ جمعه 17 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

با یک قطره اشک در چشمم
 
 
-salam
-salam
-javab nemidi?
-salam kardam ha
-farmayesh?
-didam ham esmami umadam
-asl?
-arash
-29
-tehran
-جداً؟
-چه طورمگه؟
-آخه منم آرشم...29 سالمه...تهرانم!
-چه کاره ای؟
-بیکاره!مهمه برات؟
-توچی؟
-بگذریم!
-ازدواج کرده ای؟
-کی به من زن می ده!!
-همدردیم!
-من خیلی زشتم
-همه مردا اینجورین
-نه تام کروز نیست!
-معلوم نیست
-یعنی چی؟
-هیچی
-ولی زنها زشت ترند
-نه همه شون!
-نه بابا!
-خوب آره...
-خبریه؟!
-ای شاید
-پس زشت نیستی؟
-اون خوبه منو تحمل می کنه
-عاشقشی؟
-بگذریم
-منم عاشقم
-مبارکه...کی هست؟
-بگذریم!!شدیم 1-1
-من نمی تونم هیچ وفت بگیرمش
-منم
-تو جداًاسمت آرشه...29 سالته...تهرانی...

عاشق یک زنی و نمی تونی بگیریش؟
-آره...چه طور
-تو دقیقاًمثل منی
-بعضی وقتها پیش می آد
-دنیا خیلی کوچیکه
-توی چت روم همه یا عاشقن یا دوست دارند بشن...

حالا یکی شونم اسمش مثل تو در اومده
-نمی دونم
-دنیا کوچیک نیست
-چرا
-اونقدر بزرگه که من نمی تونم توش خودمو گم کنم
-چرا؟
-بگذریم
-چرا نمی تونی بگیریش؟
-حالا اسمت آرشه دلیل نمی شه همه چیز زندگیمو واست بگم
-هیچ وقت نخواستی بگی؟
-چرا ...ولی...
-منو که.نمی شناسی ..منم نمی شناسمت...بگو خلاص شو
-تو آرشی 29 ساله از تهران
-تا اینجا مثل همیم پس فکر کن با خودت حرف می زنی
-نمی تونم...
-می ترسی؟
-آره!
-ازمن؟...من که نه آدرسی از تو دارم نه شکلتو دیده ام
-بگذریم!
-نه این بار نمی گذریم!بگو خلاص شو!!
دست روی دلم نذار!
چی شده؟مشکلت چیه؟
-سخته
-چون سخته نمی تونی دیگه
-من تحت تعقیبم
-جالب شد!
-من یکی رو کشته ام
-جالب تر شد؟
-مسخره می کنی؟
-نه به والله
-حالا کجا کشتیش؟
-توی یک خیابون باریک...توی یک شب تاریک
-چرا؟
-عاشق طرف بود
-چرا هیچی نمی گی؟
-وقتی می مرد تو چشمات نگاه کرد؟
-آره
-چی توی چشماش دیدی؟
-یک قطره اشک
-یه چیزی رو می دونی؟
-چی؟
- من کشته شده ام ...توی یک خیابون باریک با یک قطره اشک توی چشمم

 

 

          آ رش
   شفــــــــــــــاعی

http://arashshafai.persianblog.ir/1384/3/

 

برچسب ها : ,

موضوع : آرش شفاعی، ساحل -3, | بازديد : 146

صفحه قبل 1 صفحه بعد