تبلیغات اینترنتیclose
مصاحبه شفاعی با بروسان
پیچک ( آرش شفاعی )
شعر و ادب پارسی

آرش شفاعی

دوتارت می زند آتش به دلهای زمستانی

                              بزن دیگر به سیم آخر ای پیر خراسانی  
 



توجه توجه برداشت از سایت یانوس به آدرس زیر 

منبع 

گفت و گویی آرش شفاعی با دو شاعر سفرکرده غلامرضا بروسان و الهام اسلامی
تاریخ انتشار : پنج شنبه 18 خرداد 1391

 

 

 

 

 

 

 


گفت و گویی با دو شاعر سفرکرده غلامرضا بروسان و الهام اسلامی
دلم را به دنبال خود می کشیدم ، چون گوزنی که پایش رفته باشد زیر قطار
گفت و گو  :آرش شفاعی
اشاره: یک روز به شدت بارانی ، مهمان غلامرضا بروسان و الهام اسلامی  و فرزندانشان مجتبی و لیلا بودم ، قرار شده بود رضا از ازدواجشان بگوید . بروسان را از سالهای دور حوزه هنری و ارشاد مشهد می شناختم و در همه این سال ها، دوستی احترام آمیزی بین ما بود ،به همان صداقت، صراحت و شور دو دهه قبل از زندگی مشترکشان گفت .
وقتی حرف هایشان را پیاده کردم فکر کردم شاید دوست نداشته باشد بعضی قسمت های گفت و گو چاپ شود، مصاحبه را برایش فرستادم و دیدم خودش همان قسمت ها را اضافه کرده است .مصاحبه مدتها ماند و هر بار رضا که شاید برای اولین بار یک مصاحبه نه چندان ادبی کرده بود، پیگیر بود که چرا چاپش نکرده ام ، آخرین بار شنبه صبح پیامک زد که دوست دارد چاپ شده اش را ببیند و دو روز بعدش حوصله اش سررفت و رفت تا ته بودن و من شرمنده اش شدم که این حرف ها را وقتی به دست چاپ رساندم که خودش نیست اگر چه مطمئنم که همیشه هست ، زنده تر از آن روز بارانی در مشهد عزیز.  البته این مصاحبه در همان روزهای نخست درگذشت هر دو عزیز در نشریه " چلچراغ " منتشر شد ولی شکل انتشار آن چنان بود که بعید می دانم دوستداران شعر این گفت و گو را دیده یا خوانده باشند. به هر حال تصمیم گرفتم مصاحبه را این بار به دوستانمان در سایت " یانوس " تا شاید دوستان واقعی شعر آن را ببینند و بخوانند. ان شاء الله خانواده آن دو عزیز مرا به خاطر تازه کردن داغشان و حرف های صریح رضا در این مصاحبه می بخشند، رضا را به خاطر همین صراحت دوست داشتیم و هنوز هم دوست داریم.


چه سالی ازدواج کردید؟
اسلامی: سال 82
چه ماهی؟
اسلامی: شهریور.
چه روزی؟
اسلامی: نهم
رضا تو چه سالی ازدواج کردی؟( بروسان در آشپزخانه بود)
بروسان: 81 بود فکر کنم!
چه روزی بود؟
بروسان :فکر کنم هشتم یا نهم بود!
چه ماهی بود؟
کمی فکر می کند و بعد رو به همسرش می کند و می گوید: تقلب می رساند!
چه جوری با هم آشنا شدید؟
بروسان: آها این سوال قشنگی است ! الهام دنبال من بود!
راست می گوید؟
اسلامی: بله.
بروسان: من سال 81 انتقال دائم گرفته بودم تا ساکن تهران شوم. ایشان هم دررشته زبان فرانسه دانشگاه علامه طباطبایی پذیرفته شده بود. یکی دو هفته ای بعد پرسان پرسان مرا در جلسات شعر پیدا کرد و گفت کتاب اول من " احتمال پرنده را گیج می کند "را در شمال دیده است .من هم وقتی دیدمش خوشم آمد و آشنایی ما این گونه بود که بعد از هفت هشت ماه با هم ازدواج کردیم.
خانم اسلامی شما مشهدی هستید؟
اسلامی:نه اهل محمودآباد شمال هستم.
شعرهای رضا را اولین بار کی و کجا خواندید؟
اسلامی:سال هشتاد بود.
روایت رضا را تایید می کنید؟
اسلامی :بله صد درصد!
چه شد که برگشتید مشهد؟
بروسان:تقریبا فرار کردیم ، یعنی همه اش به ازدواجمان ربط دارد.داستان ازدواج ما زیباست و شما از شنیدنش خیلی خوشتان خواهد آمد چون ما خیلی هندی با هم ازدواج کردیم.
یعنی آواز می خواندید ؟
بروسان:البته نه تا این حد. خانواده اش با ازدواجش با من مخالف بودند البته چون مشهدی ها آدم های زرنگی هستند! من آن ها را پخته بودم و چند باری شمال به خانه آن ها رفتم و با برادرهایش خیلی رفیق شدم البته  نه به عنوان این که دامادشان باشم. تا این که یک روز به دفتر برادرش در تهران رفتم و موضوع ازدواج را مطرح کردم که برادرش خیلی ناراحت شد و الهام را اصلاً از تهران به شمال برگرداندند و از دانشگاه هم انصرافش را گرفتند و من ماندم و خودم!
 وقتی دیدم خیلی وضع روحی ام خراب است دل را به دریا زدم و رفتم شمال.وقتی زنگ زدم که من در شهر شما هستم و می خواهم برای خواستگاری به خانه تان بیایم آن ها هم نامردی نکردند و سه تااز برادرهایش و باجناقم آمدند و تا می توانستند مرا بله! ( هر سه بلند بلند می خندیم!) البته آن ها خیلی دل شیری داشتند چون دقیقاً جلوی پاسگاه شهرشان این اتفاق افتاد و خلاصه ماموران امدند و ما را به پاسگاه بردند. آنجا من و برادرهایش توی پاسگاه باهم بودیم و خلاصه فرصتی شد که باز با ان ها صحبت کنم و بهشان گفتم یا خواهرتان را به من می دهید یا می دزدمش که آن ها هم می گفتند برو اینقدر پررویی نکن! خلاصه من خیلی مایاکوفسکی واربه تهران برگشتم و دلم را چون گوزنی که پایش رفته باشد زیر قطار به دنبال خود می کشیدم و چون اوضاع روحی و جسمی ام بشدت تراژیک بود ، چند روزی بیمارستان خوابیدم. اما از طریق یکی از دوستانش  با اودر ارتباط بودم تا این که راضی اش کردم بدزدمش ،باور کن این میان فقط یک اسب کم داشتیم ، بگذریم بالاخره انتقالیم راهر طور شده گرفتم وفرار کردیم مشهد . البته بعد از یک سال خانواده الهام مارا پدیرفتند، رفتیم شمال وآنها هم جشن مفصلی در محمودآباد برایمان گرفتند. اگرچه ما سنت ها را شکسته بودیم آن ها انعطاف خوبی داشتند و توانستد ببخشند.
شما از کی شعر می گویید؟
اسلامی:از سیزده – چهارده سالگی.
رضا ، خانمت شعرهایش را برایت خوانده بود؟
بروسان: بله. شعرهای آن زمانش به دلم نمی نشست و حتی برخوردهای خیلی تندی با او داشتم و می گفتم این شعرها را دوربریز و او این کار را می کرد و رشدش در شعر هم خیلی انفجاری بود .آن موقع من شعرهایم را که برایش می خواندم می گفت فقط غزل هایت را دوست دارم و تو هم بهتر است به جای شعرنو، فقط غزل بگویی . آن وقت ها کارهای " یک بسته سیگار در تبعید" را آماده می کردم .
اسلامی: البته من آن زمان شعرسپید هم می گفتم ولی آشنایی درستی از شعر سپید خوب نداشتم و به همین خاطر فکر می کردم غزل های رضا از بقیه شعرهایش بهتر است.بعد ها کم کم فهمیدم چیزهایی که می نوشتم بیشتر شعار بوده و مولفه های زیبایی شناسانه ی شعر سپید را نداشته است .
گفتید که در آن مقطع درس را رها کردید بعداً ادامه دادید؟
اسلامی: بله الان دانشجوی ادبیات انگلیسی پیام نور هستم.
از چه چیز رضا خوشتان آمد؟( هر دو می خندند)
اسلامی: اول از همه از جسارتش و بعد از نوع شناختی که از شعر داشت که حالتی شهودی داشت. البته جسارتش آن روزها به سرکشی نزدیک بود و امروز پخته تر شده است.
خودت نظرت چیست؟
بروسان:احساس می کنم بهتر وآدم تر شده ام.
تاثیر همسرت است؟
بروسان:صددرصد .هرچند در دوران بیست ساله شاعری ام جز یک مورد خیلی خنده دار کسی از من برخورد بدی ندیده است اما قبول دارم آن سال ها خیلی یاغی بودم که با ورود الهام آرام تر شدم.
شاید ازدواج موفق هم همین است که زن و مرد  چیزی به هم بدهند و چیزی از هم بگیرند تا به تعادل برسند. به نظرشما هرکدام چه چیزی به همسرتان داده اید و  چه چیزی از او گرفته اید؟
بروسان: فکر می کنم یک ذره شناخت به او داده ام و در عوض آرامشش را گرفته ام!
اسلامی: من نوعی شهود از رضا گرفته ام و نوع نگاه او را به دنیا دوست دارم. من به شکل  خیلی آکادمیک به همه چیز نگاه می کردم ولی ذاتاً این گونه نبودم و به همین دلیل خیلی سریع جذبش شدم و خیلی کمکم کرد چون هم اولویت هایم را در زندگی مشخص کرد و هم در شعر راهم را نشان داد.
چه چیزی به رضا دادید؟
اسلامی: (با خنده می گوید) برایش غذا درست می کنم!
خیلی از بچه های هنرمند که در شهرستان ها زندگی می کنند دوست دارند به تهران مهاجرت کنند آیا شما مشهد را به تهران ترجیح می دهید ؟
بروسان:اینجا خلوتی هست که شاید اسمش هم انزوا باشد . من فکر می کنم این خلوت ربط بهتری به ادبیات پیدا می کند. تهران به نظر من بیهوده گل و گشاد است . این جا به اندازه ی کافی خوب هست اما  چون الهام به خانواده اش نزدیک تر می شود شاید روزی به تهران رفتیم.
اسلامی: من کلاً تهران را دوست دارم به خاطر این که شهر حرکت است و مردمش انگیزه دارند یعنی اگر الویت های فرد مشخص باشد رشد او بیشتر است .
رضا در برخی جایزه های ادبی موفق بوده چقدرفکر می کنید برخی از این توفیق ها مال شماست؟
اسلامی: شاید برخی دیدگاه را به او داده باشم ولی چون رضا قبل از من هم شعر می گفته و در شعرموفق هم بوده خیلی این احساس را ندارم.
بروسان: هرکسی که تولید ادبی می کند بخش عمده ای از این توفیق را مدیون خانواده اش هست چون از فرصت گردش و کنار هم بودن و لذت زندگی جمعی برای ادبیات زده است.
خانم  اسلامی واقعاً این حرف که زندگی بایک شاعر سخت است حرف درستی است؟
اسلامی:بله ! ما شاعران قلق های خاصی داریم ، یک جاهایی اخلاق هایمان ناگهان فرق می کند .
در زندگی با رضا به موارد این گونه برخورده اید؟
اسلامی:بله رضا هم حتماً با این موارد برخورد کرده است  ولی این که طرف مقابلت هم هنرمند باشد اقلاً این خوبی را دارد که می توانی در آن لحظه شریک زندگی ات را درک کنی.
هرگرفکر نکرده اید بهتربود با یک آدم معمولی ازدواج می کردید و زندگی عادی بدون این گونه مشکلات را ادامه می دادید؟
اسلامی: فکر کرده ام ولی سر سوزنی نمی توانم آن گونه زندگی را تحمل کنم . چون در آن صورت نه در شعر چیزی می شدم و نه از زندگی لذتی می بردم .این زندگی سخت تر است اما به ذاتت نزدیک تر است و شادی و رنج هایت در زندگی بزرگ تر است.
پس بگذارید بپرسم بزرگ ترین شادی شما در زندگی چیست؟
اسلامی:همین که من شعری می خوانم و شریک زندگی ام آن را کامل می فهمد و تا تهش را می خواند برای من خیلی لذت بخش است .
بروسان: البته حواسمان باشد که خیلی از دوستان شاعر زندگی خوبی دارند و همسرشان هم شاعر نیست.
اسلامی: درست است من درباره ی خودمان گفتم این گونه است .
بروسان: متاسفانه عمیق ترین لذتم شعر خوب گفتن است و فکر می کنم این به خاطر این است که معنویتم کم است و بزرگ ترین لذتم به جای محبت به همسر و فرزند ، تولید خوب است و من دوست دارم روزی این گونه نباشم و به وضعیت خوبی برسم که الهام دارد و بزرگ ترین لذتش شعر خوب گفتن نیست .