تبلیغات اینترنتیclose
آمد و با جان من از رنج انسان حرف زد( آرش شفاعی )
پیچک ( آرش شفاعی )
شعر و ادب پارسی

آرش شفاعی

دوتارت می زند آتش به دلهای زمستانی

                              بزن دیگر به سیم آخر ای پیر خراسانی  
 



نوشته شده در تاريخ جمعه 17 خرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

آمد و با جان من از رنج انسان حرف زد

از دهان دوخته ؛ از پتک و دندان حرف زد

از شکست نيزه در چشمان آهو قصه گفت

از نشست تيشه در متن درختان حرف زد

از وبای سال هشتاد و چهار پايتخت

از بلای قرن هفتم در خراسان حرف زد

از غروب ارغوان باغ نيشابور گفت

از  به خاک افتادن سرو مزينان حرف زد

گفت : جنگ  ناخن و فولاد را فهميده ای؟

سرخ شد خورشيد چون از خون چمران حرف زد

گفت: يک شب شعله ای از چشم مردانی چکيد

شعله ای از جنس ِ«نتوان ديد»...«نتوان حرف زد»...

شعله ی شعر مرا غسل شهادت داد اشک

با زبان بی وضو نتوان از آنان حرف زد...

***

بعد از آنان هر که چيزی گفت انگاری نگفت

بعد از آنان هر که حرفی زد پريشان حرف زد

 

 

 آرش
   شفــــــــــــــاعی

http://arashshafai.persianblog.ir/1384/7/

برچسب ها : ,

موضوع : آرش شفاعی، ساحل -3, | بازديد : 228